| X Close | ||
يه زماني خسته از دنياي دور و برمون شروع مي کنيم به نوشتن، بعد از يه مدت خسته از نوشته هامون، همه شون رو پاره مي کنيم و بعدش تصميم مي گيريم ننويسيم و شروع مي کنيم به گفتن، اينقدر مي گيم که ديگه نه تنها خودمون که آدم هاي دور و برمون هم خسته مي شن، بعد از اين خستگي ديگه کاري نمي تونيم بکنيم بعد شايد خلاقانه ترين فکري که به ذهنمون مي رسه مرگ باشه اما يا بايد تا رسيدنش صبر کنيم يا دست به عاقلانه ترين راه ممکن بزنيم :خود کشي!
اين طوري زندگي بهتر مي شه يا بدتر؟
خلاقانه يا ... ؟
عاقلانه يا احمقانه؟
يه زماني خسته از دنياي دور و برمون شروع مي کنيم به تفکر، بعد از يه مدت به کنجکاوي مي رسيم و شروع مي کنيم به کنجکاوي درباره راه هايي که به ذهنمون رسيده و بعد پرس و جو از آدم هاي اطرافمون، بعد از اين همه جستجو به يه نتيجه مي رسيم و حالا مي مونه اجراي اون.کدوم يک از راه هاي بالا بهتره؟
همه مي گن راه اول احمقانه است و راه دوم عاقلانه !
اما مي دونيد مشکل چيه؟؟؟
اينه که همه فقط مي گن و هميشه گرفتار پرگويي هستن! (همون نصفه راه اول)
هممون داريم راه اول رو پيش مي ريم اما مي دونيم احمقانه است و هممون مي دونيم انسان (آدم عاقل) راه دوم رو مي ره! پس چرا هيچ کس تلاشي براي حرکت توي راه اول نمي کنه؟؟؟
به اين فکر کرديد؟
بيايد يه بار توي زندگيمون تلاش کنيم، فکر کنيم، کاري که تا الان انجام نداديم و در تمام طول زندگي چندين سالمون ادعاي انجام اين راه رو داشتيم
بيايد با خودمون رو راست باشيم ، کاري که تا الان نکرديم.
بيايد انسان باشيم نه آدم!
تا حالا شده به اين فکر کنيد چرا به خودمون مي گيم آدم؟
چون از نسل حضرت آدمميم !
همون کسي که اولين بار راه اول رو رفت و بعدش تنها چيزي که از خودش برامون به ارث گذاشت يه زندگي بي معني بود بيايد انسان باشيم چيزي که حضرت آدم نبود!!!!